امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

عید 94

94-1-9  بامداد یکشنبه عزیزکم بهارت مبارک... دلت به سبزی و زیباییش پسرکم... نازنینم. این درست چند دقیقه قبل از سال تحویله: و آماده شدن و رفتن به عید دیدنی ها.... و اینم روزی که خودمون مهمون داشتیم یعنی 6 فروردین.... و پسر من که دوربین به دست شده بود... اینم اثر هنری پسر گلمون... و 9 فروردین.... با آرزوی سلامتی و شادی برای همه توی این سال جدید.... خدای مهربون نگهدارت عزیزکم. ...
9 فروردين 1394

تولد 3 سالگی

عزیزم امسال خیلی آقا بودی... خیلی خوش گذشت تولد امسالت...هم به خودمون و هم مهمونامون... بابایی بهت سفارش کرده بود که به حرف مامانی خوب گوش کن و... عصری بعد از رفتن مهمونا بهم میگی مامان من حرفتو خوب گوش کردم؟!! وای عسلم.. کلی بوست کردمت و کفتم عالی بودی...معلومه که گوش کردی گلم. به قول یکی از دوستامون نمره ات بیست بود.   ماه من...گل من تولدت مبارک. شب قبل با اینکه خیلی خسته بودی ولی پا به پامون موندی و تو تزئین کمک کردی: این گلو خودت از گلدون برداشتی و گفتی گل من باشه...تو میز خودم.. جدیدا داری فارسی حرف میزنی... خیلی هم خوب.  ...
28 اسفند 1393

چهار شنبه سوری

93-12-28 این روزهای آخری اونقدر سرم شلوغه که فرصت آپ پیدا نکردم.... باید اول پست تولدتو میذاشتم...ولی چون طولانیه و الان خسته م و هنوز عکساتو آپلود نکردم اول پست چهارشنبه سوری رو میذارم که البته اینم ناقصه...1 سری عکسم مونده هنوز..اگه تونستم بعدا تکمیلش می کنم.... ایشالله بتونم قبل از تموم شدن امسال تولد 3 سالگیتم بذارم.   امسال هم مثل سال های قبل خونه باباجون مهربون و گلمون بودیم... علی هم کلی ترقه و ... خریده بود که تو حیاط با اینکه هوا هم سرد بود.. بازی کردیم و خیلی خوش گذشت... شب هم که بساط آجیل و.... دست بابا جون درد نکنه ... همیشه شرمنده مون می کنه.. و در پی ممانعت گل پسری مبنی بر نرفتن به آرایشگاه(به شکل گ...
28 اسفند 1393

نوید عید

93-12-25 گلم بهار هم داره یواش یواش از راه میرسه....این روزها وارد هر خونه ای که بشی... از شستن قالیچه و پتو های آویزون توی ایوون خوب میتونی حسش کنی.. بهارو میگم.. که چیزی تا اومدنش نمونده... از بساط ماهی های سفره عید که این روزها جلوی هر مغازه ای علم شده... تا ریخت و پاش های توی خونه ها به بهونه اومدن عید و به قول خواهرم حتی شستن نمکدون ها.. اینا همشون خبر از نو شدن سال میده.. ولی عزیزم برای من 3 ساله که بهار و نو شدن قرین شده با اسم قشنگ تو... تو که دنیای من شدی و تو آخرین 4شنبه سال 90 هم نفسم و عمر و زندگیم شدی. وای چه خوبه که تو هستی گلم... تا من اسفند ماهو به عشق تو با انرژی بیشتری کار کنم چون برام نوید بخش تولدت...
25 اسفند 1393

لباس های عید گل پسری

93-12-20  پسرم در طول این سال ها... اولین عیدی که پیشمون بودی...91: دومین سالی که بودی... عید 92: سومین سال....عید 93: عطا در سال 94 هم انشالله 10 روز دیگه اضافه میشه به این عکسا...  فعلا عکس خریدای عیدتو میذارم تا بعدا که گلم تنت کنی و عکس خودتو بذارم..             و این ها که از قبل داشتی: عزیزکم امیدوارم به شادی و دل خوش ازشون استفاده کنی..     ...
20 اسفند 1393

دنیای پسرم

93-12-19 عزیز دلم داره با آبرنگ های دوران تحصیل مامانش رنگ آمیزی می کنه.. که البته خیلی هم مشتاق ندیدمت:         پسر من کجاست؟؟؟؟؟؟؟!!!!!   دالییییییییییییییییی   عاشق بازی قایم موشک یا قایم باشک!!!!! (نمیدونم کدومش درسته عایااااااااا) هستی.. کلی لذت می بری از اینکه قایم شی و ما بیایم پیدات کنیم...تازه از هر جایی هم که باشی صدا می کنی قایم شدم بیا... هرچقدرم میگیم هیچی نگو بازم کار خودتو می کنی...فدای دنیای پاک و کودکانه تو.. این هم نمونه ای از رنگ آمیزی گل پسری...البته خیلی کم رنگ : &nb...
18 اسفند 1393

خسته نباشی پسرم

93-12-12 سه شنبه این روزها من و شما پسرم حسابی مشغولیم.. امروز تو پاک کردن حبوبات کلی کمکم کردیو بعدشم کمی تو اتاق تو کار کردیم که خیلی بهم کمک کردی پسر مهربون و زرنگم. ماشالله ...روز هم نخوابیدی... دیگه سرت به بالشت نرسیده خوابت برد. واقعا خسته نباشی پسر گلم.              بازی آخر شبی:   با این به قول تو he ve peyma: امیر عطا جونم تا این لحظه 2سال و 11 ماه و 17 روز سن دارد. گلم همیشه دلت شاد. ...
12 اسفند 1393

پسر عسلی

93-12-1 0  یکشنبه این روزها خونمون کمی شلوغ پلوغه....یعنی مثلا خیلی چیزها جای خودش نیس.. مثلا مامان دارم خونه تکونی می کنم...فقط با سرعت لاک پشت نمیدونم چرا!!!!  حالا این وسط شما هم برای خودت حال می کنی...  جمعه رفته بودیم رفاه... الان هنوز کمی از وسایل پخش آشپزخونه ست تا من هر وقت شد سر و سامونی به اوضاع بدم و مرتب شون کنم... تو هم از هر چی که خوشت بیاد میزاری پشت کامیون و بازی بازی... شب ها معمولا 1 ساعتی 3چرخه سواری داری به اتفاق بابایی تو خونه..اونم حین تماشای تی وی. کل خمیر بازی هاتو 1 تیکه کردی و همش دستته... کباب درست می کنی و کارای دیگه.. مالیدنش به شیشه میزها و تی وی هم که دیگه&nb...
10 اسفند 1393

مهمون هامون

93-12-8  بامداد جمعه عزیزکم 6 اسفند خاله بهجت اینا مهمون خونه مون بودن و شما 2 تا وروجک از صبح کلی بازی و شیطونی و گاهی هم دعواااا !! ولی خیلی روز خوبی بود به ما هم که چند وقت بود پیش هم نبودیم و درد و دل نکرده بودیم خوش گذشت حسابی. آخه ما مامان ها از سال اول دبیرستان کنار هم بودیم و تو این همه سال نشده از هم غافل باشیم...فکرشو بکن... قدمت دوستی مون به بیشتر از 16 سال میرسه.. برای هم مثل خواهریم...نه خیلی نزدیک تر از خواهر. کنار هم خوشی و ناخوشی های زیادی دیدیم... با هم چشامون بارونی شده و برای شادی هم لبامون پر از خنده و دلامون پر از شادی و جالب اینکه بابایی هاتونم از قبل از ازدواج با ما ها دوست صمیمی بودن باهم و این واقعا دیگ...
8 اسفند 1393